سه در 22! (مستندات 92)

  • حالا که یاد قدیما افتادیم نقل این مطلب هم کنیم: آغا کوچه بغلی مان یک پیرزنی زندگی می کرد که معروف به زن مش کاظم بود. خودِ مش کاظم را نمی دانم کِی فوت شد. ما که ندیدیمَش. شما اگر دیدینَش سلام مارا هم برسانید. زن خوب و مهربانی داشت. البته می گفتند زن ِ بیچاره چشمش شور است. نمی دانم چه اتفاقاتی منجر به چنین نتیجه گیری شد. ما که خیلی اهمیت نمی دادیم ، اما ننه آقا( پدربزرگ پدری) خدابیامرز ِ ما که خیلی اعتقاد داشت. حالا که به اینجا رسید بگذارید یک ماجرایی را برایتان تعریف کنم. تابستان بود و فصل چیدن آلبالو ها. ته باغچه مان که ختم می شد به همان کوچه بغلی مذکور، یک درخت آلبالویی داشت. ما هم طبق معمول بچگی هامان جایمان بود بالای دیوار و درخت! مثلن اگر، ی ِ ِ ِک وقتی کلید در خانه جا می ماند، کار بنده این بود از دیوار بروم بالا. دیوار خانه خودمان ها، اشتباه نگیرید! بهتر است اینطوری روشنتان کنم. بنده نقش کلیدِ خانه را بر عهده داشتم. اصلن کلیدی در کار نبود! یکی –دو سال هم که بیشتر صبح ها و غروب های تابستانم را بالای درخت انجیر خانه خاله خانم سپری کردم! الان که فکرش را می کنم چه جسارتی داشتم .ها! خب بهتره برویم سر اصل مطلب . بله بنده بالای دیوار و مامان پایین دیوار مشغول چیدن آلبالوها بودیم که زن مش کاظم پیدایش شد. آن موقع ها فسقلی یک سالش نشده بود. بعد از احوال پُرسی هایی که از این طرف دیوار به ان طرف دیوار مخابره شد، زن مش کاظم که تا آن موقع فسقلی را زیارت نکرده بود بر بالای دودست قرار گرفته (فسقلی را عرض می کنم)و از بالای دیوار رویت شد! آغا همان روز فسقلی ناخوش شد! حالا من نمی دانم دلیلش چه بود. خدا می داند.(می دانم منتظر بودید که من از بالای دیوار بیفتم بدجنس ها.معلومه که از تبحر دیوار نوردی بنده شناختی ندارید!) خلاصه این پیرزن ِ بیچاره وقتی پیر و فرتوت شد دیگر با عنوان زن مش کاظم خطابش نمی کردیم. تغییر کاربری داده شد با عنوان ِ " مادر ِ عالیه " حالا چرا؟ بنده خدا آلزایمر گرفته بود.وقت و بی وقت عالیه، دخترش را صدا می کرد. سوزنش روی عالیه گیر کرده بود اصلن! باورتان نمی شود یک بار وقت استراحت سر ظهری تابستان ! شروع کرد به صدا کردن ِ عالیه ،تا نیم ساعت بدون وقفه. نفهمیدیم کِی نفس می گرفت. حالا این عالیه جان هم نمی دانم کجا رفته بود. خانه اش بغل خانه مامانش بود ها(آقا ابراهیم سوپری هم پسر همین عالیه خانم هست. محض اطلاع) بعد از نیم ساعت صدایش درآمد و تازه نیم ساعت می بایست غرولند کردن های آو را تحمل می کردیم. باور بیاورید این یکی تحملش سخت تر بود. بنده خدا حالا فوت کرده -خدایش بیامرزاد-. اما جایش یک مستاجر آورده اند که دست کمی از مادر ِ عالیه ندارد. راه به راه صدا می زند: مهد ییییییییس، مهدی !!

    ( با عرض پوزش برای این مطلب تصویری موجود نیست.) به جایش:

  • اَه این سیب چرا تمام نمی شود؟. خسته شدم از بس گاز زدم.

     

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرچین خاطره

سلام؛ اتفاقاً منم یادمه بچه که بودم؛ یه بقالی توی کوچه مون بود، یه پیرمردی فروشنده ش بود به اسم حاج قربان؛ من که میترسیدم برم ازش چیزی بخرم؛ ولی بچگیمو با بچگی امروزیا، عوض نمیکنم؛ بازم به همون قدیما[رویا][رویا]

مائده

حسودیم شد به ذوق و خلاقیت آقا ابراهیم .

عنایت

سلام نخست ممنونم از حضور پر مهرتان . مطالب جالبی خواندم از وب شما دوست عزیز هم گلایه از روزگار بود هم طنز و نمیدانم چی شد یاد شع ذیل افتاد شاعرش را نمیشناسم و اما جالبه ------------------------------------------- حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای! گفت: یا باد است یا خواب است یا افسانه ای! گفتمش احوال عمرم را بگو تا عمر چیست؟! گفت: یا برق است یا شمع است یا پروانه ای! گفتمش آنان که می بینی بدو دل بسته اند؟ گفت:یا کورند یا مستند یا دیوانه ای!! دلت بیغم شاد باشی [گل][گل][گل]

ﺁﺳﻴﻪ

ﭼﻪ ﻗﺎﺭﭼﻲ[نیشخند] اﻳﻦ ﺳﻮﭘﺮﻱ ﻣﺤﻠﻪ ﻳﻪ ﺷﻌﺒﻪ ﺗﻮ ﻣﻨﻂﻘﻪ ﻣﺎ ﻧﻤﻴﺰﻧﻪ???ﻗﻮﻝ ﻣﻴﺪﻡ ﺷﺒﻲ ﺑﻪ ﺻﻔﺤﻪ ﻗﺮاﻥ ﺧﻴﺮ اﻣﻮاﺗﺶ ﺑﺨﻮﻧﻢ[عینک]

صفورا

به نام یزدان پاک سلام خوبه که آدم خاطره ی خوبی از خودش تو ذهن بچه ها جا بذاره . چون اونا هیچ وقت فراموشت نمی کنن .

m.rad

بهر سفره به دست داره میاد... قراره هفت سینی از عشق بچینیم... سال نو بر شما مبارک[گل]

هانا

عزیزم وب خیلی خوبی داری یعنی مهشره[تایید]