سه در 108!(وقتی تو آمدی و گفتی...)

من مرد خیالی نداشتم، یا شاید خیال می کردم که ندارم . اما وقتی تو آمدی و گفتی که دوستت دارم. دوستت داشتم از خیلی وقت ها پیش!. چیزی در درون من شکست. چیزی شبیه یک ستون یا،... یا تندیس مثلا .آنجا بود که باید می فهمیدم یک مرد خیالی در درون من زندگی می کند که تا آن موقع خبر نداشتم انگار . وقتی تو آمدی و گفتی دوستت دارم. نه. دوستت داشتم از خیلی وقت ها پیش!، آن تندیس بلورین که تویش از آب اشک پر بود، شکست. و دیگر از همان قاف هر قصه ای که می شنیدم می ریخت بیرون. بله جانم بله من مرد خیالی نداشتم اما تو آمدی و گفتی دوستت دارم، نه دوستت داشتم از خیلی وقت ها پیش و همه چیز را ریختی به هم. انگار تو شبیه مرد خیالی ام نبودی...

/ 0 نظر / 6 بازدید