سه در 37!(کاش بماند)

به دنبال "من" اَم می گشتم. معلوم نیست در کدام سوراخ سنبه ای قایم شده که نمی توانستم پیدایش کنم. که نمی دانم کِی از خستگی خوابم برد. که انگار چند روز خوابم را دزدیده باشندو من تازه پسش گرفته باشم. من، خواب، سکوتی کم پیدا، پتویم، و تخت خوابم، خوب باهم جور در آمدیم. با صدای بابا به هوش آمدم. و تازه فهمیدم کجا اَم! سرم کمی سنگین بود. تازه یادم آمد به دنبال "من" اَم می گشتم که خوابم برد! درست مثل چند روز پیش، که دنبال یک خاطره ی خنده دار می گشتمو خوابم برد. چه ذهن خِپِلی دارم من! اما کو "من"؟ کو خاطره؟ اصلاً اینها کدام سوراخی قایم شده اند که من نمی بینمشان؟ اصلا اینها چه فکری کرده اند پیش خودشان؟ همین طور بی اجازه؟بی خداحافظی؟ بی خبر؟ سرشان را بگذارند پایین و بروند؟!...

...آبجی چای آورده بود . من هم شکلات پشمکی. بعد از خواب می چسبد. من کتاب می خواندم و به" من" اَم فکر می کردم. که چرا به او بی توجه شده ام. پرت می شوم به گذشته. سَرم می خورَد به مرگ الهه. به شب اول مهر 82.

و من به این فکر می کنم مگر جوان ها هم می میرند؟! آن هم 22 ساله. یا مگر 14 ساله ها هم سوگنامه می خوانند روز هفت؟! 14 ساله های چموش از مرگ می ترسند. می لرزند. وحشت هم می کنند. چون فهمیده اند واقعا همه ی آدم ها یک روزی باید بروند. آن هم نه 1 روز و 3 روز و 7 روز، بلکه برای همیشه. و دلشان می خواهد خدا بغلشان کند، اشک هایشان را پاک کند تا خوابشان ببرد.

خدایا چقدر دلم تنگ شده برای آن وقت ها. برای خلوت دو نفره مان. آن وقت ها که من می خواندمت و تو گوش می کردی. آن وقت ها که من تنها بودم و تو ماًوایم می دادی. آن وقت ها که من می ترسیدم و تو آرامم می کردی....

...ولو شده ام کنار مبل. سَرم مایل به راست خم شده. دو قطره اشک بی خبر سُر خورده اند روی شانه راستم. کتاب را می بندم. بلند می شوم. اسپند دود می کنم، تو هال تو اتاق ها می چرخانم تا دودش همه جا پخش شود. آب می ریزم در لیوان پرتغالی و می آیم می نشینم کنج تختم. به فسقلی دیکته می گویم. به آرامش فکر می کنم. به خدا. به اینکه کاش آرامش بماند. کاش در بغل خدا بمانم. کاش "من" اَم سر به راه شود....

/ 5 نظر / 4 بازدید
رها

منم امروز دائم تو فکر خدا بودم.پستم رو ببین.تو خود منی[چشمک]

رها

اره .واقعا .منم خیلی خوشجالم[قلب]

پرچین خاطره

منم بعضی وقا که دنبال خود گم شده م میگردم، به خدا میرسم و میبینم دقیقاً زمانی که از خدا فاصله گرفته م، خودمو هم گم کرده م؛ امیدوارم همیشه در آغوش خدا باشی و آرام

عمه

سلام...بنظرم هرچی که گم میکنیم نباید دنبالش بگردیم بلکه باید بمونیم یه گوشه وصحنه راتصویرسازی کنیم که دقیقا ازکی بدون او شدیم ؟زودپیدامیشود[لبخند]

mersad

دل به امید صدایی . . . [بی ربط]