سه در 84!(غده ی اضافه)

تو فاصله ی بیست و چند کیلومتری خانه تا محل کار، مسافتی حدوداً دو کیلومتری ای هست که من دوستش داشتم. با رسیدن به این جاده انگار آرامشی در درونم تزریق می شد و یک لبخند محو گوشه ی لبم جا خوش می کرد و دلم می خواست این مسیر تمام نشود. توی سرویس شلوغ، سعی می کردم لابلای سرهای خانم ها یک راهی برای دیدن جاده ی محبوبم باز کنم.یا وقت هایی که سرم گرم گوشی ست کنارش می گذارم تا تماشای این جاده و حس خوب آن را از دست ندهم. جاده ای که قبل تر ها هم با دوستم سین چند وقتی را برای کارآموزی در شرکتی از آن می گذشتیم. جاده ای که با آهنگ های آقای بنفش تنها آلبوم موجود در ماشین طی شد. جاده ای که وقتی برای بار دوم مصاحبه به شرکت می رفتم، همه ی فشارهایی که تا بیخ گلویم چسبیده بود را خالی کردم توی هوایش و کلی سبک شدم. و با خودم می گفتم حتی اگر پذیرفته هم نشوم، همین یک حسن این رفت و برگشت برایم کافی ست.. ولی بعد از آن، هربار موقع گذر کردن از آن از خودم پرسیدم آخر مگر این جاده چه دارد که تو عاشقش شده ای؟! اینکه یک جاده ی خلوت و آرامی ست!؟ این ارتفاع نسبی که از سطح زمین دارد!سطح هموارش! این پیچ و انحنایی که کمر جاده را خم کرده! دشت های اطراف! درخت های کم جمعیت دو طرف جاده! به خاطر اینکه پذیرای درددل هایت بوده!؟ یا شاید هم قرار است مثلاً نقطه ی خداحافظی با دنیا باشد! ! اما به خودم پاسخ می دادم که همه ی این اوصاف آنقدر خاص و انحصاری نیست که تو را این چنین مجذوب خودش کند! خب، با این جواب منطقم هم دیگر حرفی برای گفتن نداشت. و به این نتیجه رسیدم که شاید این همه توجه و احساس من به این خاطر بوده که می خواستم یک تعلق خاطر، خاص خودم داشته باشم. و مثلاً اسمش را بگذارم جاده ی محبوب من.. یا جاده ی دوست داشتنی من. و بگذارمش لای پرونده ی خالی "من " ام! اما انگار نشد. حالا زبانم مثل این شخصیت های کارتونی آویزان مانده. ته دلم هم کمی گرفته. و از خودم دلخورم که چرا همیشه مانع وابستگی هایم می شود. چرا نمی گذارد که چیزهای من دار داشته باشم؟ چیزهایی که به خاطرشان حرفی برای زدن داشته باشم. چیزهایی که بخواهم محکم از آن ها دفاع کنم. انگار که علاوه بر مجموع غدد موجود در بدنم غده ی دیگری هم باشد که به محض احساس کردن خطر وابستگی و اعتیاد شروع به ترشح می کند! قبول که تخیل مضحکی است. ولی خب باید یک مقصری پیدا شود که تقصیر ها را بگذاری گردنش. کدام دیوار کوتاه تر از یک غده ی اضافی؟ که با لگد بکوبی اش و با غرولند بپرسی، اصلاً کسی یا چیزی هست که دوستش داشته باشی؟ که حاضر به خطر کردن باشی؟ و بعدش هم یادت بیاید که اصلاً باید تقصیر همه ی این بی ذوقی و بی حوصلگی و بی حالی را بندازی سر همین غده ی اضافه! 

/ 5 نظر / 12 بازدید
پرچین خاطره

چقدر این نوشته حس خوبی داشت[رویا] یه دوستی داشتم که موهای بلند و زیبایی داشت یه روز اومد و دیدم موهاشو مردونه زده؛ دهانم باز موند[تعجب]پرسیدم چه بلایی سر موهات اومده؟ گفت هیچی؛ دیدم دارم بهشون وابسته میشم، ازشون دل بریدم؛ به همین سادگی

پرچین خاطره

بهار ماه‏ ها، ربیع الاول است چرا که آثار رحمت الهی و ذخایر برکات خداوندی در این ماه پدیدار می‏ شود و انوار جمال الهی بر زمین و زمینیان می‏ تابد حلول ماه ربیع الاول، ماه جشن و سرور اهل بیت(ع) مبارك باد.

پرچین خاطره

حس خوب؛ از اون جهت، که هرروز یه جاده ی زیبا رو به قول خودت طی میکنی؛ دنیای خدا، سراسر زیباییه؛ دل کندن از تعلقات، مسلماً کار آسونی نیست؛

عمه

سلام وصلوات خدای بزرگ بررسول گرامی که بشارت ربیع رادوست میداشتند.امیدوارم نسیم ربیع باغ ایمانتان رابیاراید.

سين صاد

سلام نخست! اولين بار است كه به واژه هاى شما نگاه مى دوانم. از لا به لاى نوشته ها، نسيم فرح آورى از خاطرات گذشته خاطرم را نوازش كرد و به هزار خيال گره ام زد. به هر حال، هم نشينى شما با سپيدى و نوشتن اتفاق خوشايند و قابل ستايشى است. درود مرا بپذيريد و ساده نوشتن را - كه هنرى است بسيار كم ياب - در گير و دار بازى آدمهاى اين روزگار، تا هستيد در حس و فكر و نگاه گم نكنيد. مانا باشيد! عمرى باشد بار هم خواهم خواند.