سه در 49!(کجایی که وقتی باید می بودی نیستی)

امشب دلم یه جوری ناجوری تنگ شده. دلم میخواست یکی باشه تا باهاش حرف بزنم تا خود صبح. یکی که من چرت بگم اونم گوش بده. حرفای خنده دار بزنم اون بخنده یا حرف های گریه دار بزنم اون ارومم کنه. امروز شنیدم استاد کامپیوتر مون فوت کرد خیلی جوون د بچه ی یه سالش تنها شد.. با اینکه به ف میگفتم باید قبول کرد اما خودم حالم گرفته است. یه خاطرات کوتاهی خیلی کوتاه از ذهنم عبور می کنه و یه چیزی دلش میخواد از چشمم بریزه بیرون... .خلاصه امشب دلم نمی خواست بخوابم.. اما چه کنم. .منطقم میگه این مسخره بازیو تمومش کن. دوستای وایبری هم خسته بودن نمیشد به زور بیدارشون نگه داشت.  تقصیر خودمه که بد عادت شدم باید از سرم این عادتو بردارم.. .

/ 9 نظر / 4 بازدید
m.rad

مادربزرگ می گفت: قلبت که بینظم زد از همه عاشق تری اشکت که بی اختیار ریخت از همه دلتنگ تری شبت که با درد گذشت فکرت از همه درگیرترست… [گل]

رها

شماره 48 چی شد پس؟این حس رو من بیشتر دم غروب دارم دلم میخواد یکی باشه که باهاش برم پیاده روی اما وقتی به دوستات زنگ میزنی تو اون لحظه ای تو واقعا نیاز داری بری قدم بزنی میشنوی که عزیزم الان کار دارم فردا خوبه؟[خنثی]

خسرو پيري

کاش مي شد اشک را تهديد کرد مدت لبخند را تمديد کرد کاش مي شد در ميان لحظه ها لحظه ي ديدار را نزديک کرد ميلاد نور پيشاپيش مبارک[گل][گل][گل][گل]

آسیه

روحشون شاد... اشک میگن تسکینه...هر وقت راهشو پیدا کرد خواست بیاد بذار بیاد...

محمد

خدا رحمتشون کنه. اولین جمله ای که نوشتی منو یاده این کلیپه انداخت http://www.aparat.com/v/EuyJW

پرچین خاطره

آقای جمعه های غریبی، ظهور کن دل را پر از طراوت عطر حضور کن یک گوشه از جمال تو یعنی تمام عشق یک دم فقط بیا و از اینجا عبور کن میلاد نور بر شما مبارک[گل][گل][گل]

پرچین خاطره

سلام عزیزم؛ کاش زودتر بهت سر زده بودم؛ همون شبی که این نوشته رو نوشتی؛ من یه آدم پرحرفی ام که نگو ؛ سرم درد میکنه برای حرف زدن؛ مینشستتم تا خود صبح مختو میخوردم؛ اونوقت دیگه هوس حرف زدنت نمیکرد؛ امیدوارم خدا همه ی رفتگان، منجمله استادتون رو بیامرزه، ما رو هم بیامرزه و ببره، این شب فرخنده رو بهت تبریک میگم و برات از خدا آرزوی بهترینها رو میکنم[قلب][قلب]

عمه

سلام...خانوم خانوما خوبی؟حتماهستی شک ندارم[لبخند]