افسوس که آدمی فراموش کار است

این روزها بیشتر درگیر گذشته ای هستم که احساس می کنم دلیل سایه سنگین این سال هاست که بر سر نزدیکانم افکنده شده .شاید نیک آن باشد که اینگونه خیال پردازی های خام را از ذهنم به در کنم. اما ناخودآگاه درگیر تصاویر مبهم گذشته می شوم.....
شاید دیگر تعطیلات سال نو تنها فرصتی بود برای بودن دوباره همه اعضای فامیل در کنار هم چه با اکراه چه بی اکراه. و حسنش این بود برای رقم زدن خاطراتی خوش و ماندگار دست کدورت به حرمت بزرگان کوتاه بود. همه سرخوش و سرحال، گویی که غمی وجود نداشت. صدای همهمه و شادی با گوش هیچ کس غریبگی نداشت. اشک ها از زور خنده جاری می شد. رقص و پایکوبی هم بود، لودگی هم بود، مستی هم بود. و نهایت همه شان به روز سیزدهم ختم می شد. در آن جنگل کم رهگذر که از بس آدم کم به خود دیده بود،خاطراتشان را در ذهن مجسم داشت. چه رسد به ما که چند ساله پی در پی مخاطره خلوت و آرامشش بودیم.
خوشی خوب است ولی وقتی مثل همه چیز ها از حدش فراتر می رود، از ارزشش کم می شود.
خوشی آن روز ما هم از حد گذشته بود. البته شاید من اینگونه می پنداشتم. شاید این تصورات به زعم بعضی ها مضحک و پوچ بنظر برسد. اما هر چه که بود برای وجدان-آن وقت های من- سنگین می نمود.و ترجیح دادم اندکی زمانی را در جنگل پرسه بزنم تا کمی آن غوغاها و پایکوبی ها آرام شود. صداها به من که هیچ به آسمان هم می رسید.
دلم نمی خواست نزدیکانم را، که هر کدام با درجه ای از محبت در قلبم جا داشتند، اینگونه ببینم. اینگونه سرمست از دنیا. ترس از اینکه مباد که خدا رحمتش را از سر ما برگیرد، مباد که غم صدایمان را بشنود. اما انگار شنید. و هنوز باورمان نمی شود که در این مدت چقدر خبرهای تلخ!
مدتی بعد، بزرگمان پس از طواف خانه حق از میانمان رفت، با تمام تلاش ها و مشقت. و هنوز دل ها بر آن سوگ سرد نشده، بیماری یکی دیگر از اعضایمان را به آغوش سرد خاک سپرد و باز هم در بهت غیبت غیر منتظره شان، بیماری عزیزی دیگر دل هایمان را خراشید و چشم هایمان را به سوی امید رحمت خدا چرخاند.اینک در پس همه گرفتاری های زندگی هر کداممان، این روز ها آرزویمان برخاستنش از بستر بیماری و شفای دل بیمار خودمان است.
هر چند که افسوس آدمی باالفطره فراموش کار است.

لطفا، لطفا این پست نیمه تمام را بگذارید به حساب آرام کردن ذهن مشوشم. چون نه می خواهم داوری کنم، نه دنبال دلیل می گردم، نه کسی را مقصر می دانم، و نه دنبال مقصر می گردم...زندگی جمع این بالا و پایین هاست..خب زندگی اینست دگر...غیر اینست مگر؟

/ 4 نظر / 6 بازدید
مریمی

سلام خوبین روز های خوب و بد دائم در گذرن نه از روزهای شاد خیلی خوشحال بشیم نه از روزهای بد خیلی ناراحت غصه نخور[گل]

عنایت

سلام دوست من موفق باشی ............................... کیسه کوچک چای تمام عمر دلباخته لیوان شد. ولی هر بار که حرف دلش را میزد، صدایش در آب جوش می سوخت. کیسه کوچک چای با یک تکه نخ رفت ته لیوان، حرف دلش را آهسته گفت و لیوان سرخ شد [گل][گل][گل][گل]

چوپان

روزگار بديه اگر بزرگ خاندانى از دست بره. مگر اينکه بزرگ ديگه اى بزرگوارى کنه و جاشو بگيره. انشالله همه ما توان پذيرش قضا و قدر الهى رو داشته باشيم و در زندگى از موهبت صحت و سلامت برخوردار بشيم.

..حاج عشقی..

آپم. منتظر حضور گرم و نظرات قشنگتون هستم. [گل]