سه در 39!(ای وحشت از من دور شو)

گیرم که تنهایی به نمایشگاه بروم و وقتی شما می شنوید از تعجب دوباره با چشمان گشاد بپرسید؟ تنهایی رفتی؟!!! و فکر کنید من چه آدم نترسی هستم در یک شهر غریب. گیرم که نداشته هایم را پشت یک لبخند و گیرم که ضعف هایم را پشت یک سکوت پنهان کنم و فکر کنید من چه آدم آرامی هستم. و یا گاهی هم دغدغه هایم را پشت یک فریاد قایم کنم و فکر کنید من چه آدم سیاسی هستم....

اما می دانی وقتی صحبت از کار می شود من چگونه می شوم؟ کودکی که آغوش امن مادر را تمنا می کند. دلم می خواهد این هراس و تنهایی را زار زار گریه کنم. دلم یک پناه می خواهد .یک پناه امن که مدام به من بگوید نگران نباش. فرار نکن. تو می توانی.

آری این آدمی که شاید فکر می کنید قوی و آرام و نترس هست وقتی صحبت کار می شود چنان ضعیف و کودک می شود که نگو. طوری که دوست جان وقتی تهران هستم و سر سفره غذا به من زنگ می زند و در این مورد باهم حرف می زنیم انگار که آب داغ می ریزد روی سرم ویک آن ته دلم خالی می شود و دختردائی خیال می کند از غذایش خوشم نیامده که یکهو حالم عوض شده. ای خدا چرا حالم اینقدر بد می شود؟ چرا اینقدر احساس بی پناهی می کنم؟ چقدر تلخ است شربت این جام به جانم؟؟ای خدااااا

/ 5 نظر / 6 بازدید
آیلین

آدم این وبلاگ چقدر مثل منه. [ناراحت]

آیلین

این آدم شبیه خودم رو که نمیدونم کیه ؛ لینک کردم. [گل]

عمه

سلام.امان ازبی پناهی.[گل]خداداری توکلت به خداباشه.ازمادرمهربانتر[بغل][ماچ][گل]حسرت نمایشگاه کتاب بدلم موند.هیشکی منو نمیبره...[ناراحت][ناراحت]

عمه

سلام...منوپسرم دریک چیزتفاهم داریم اونم فوتبال ولاغیر[لبخند]

رها

همیشه وقتی از کاری میترسی باید بروی سمتش . این رفتن و این شروع کردن دیدگاهت را عوض میکند مطمئن باش شروعش کنی دنیا عوض میشود. اولش سخت است اما دوستش خواهی داشت.دوستش هم نداشته باشی حداقل از رفتنت پشیمان نمیشوی