سه در 78!( لبخند شما برای من. کافی است)

 

آن شنبه ای که نگرانش بودم گذشت و حالا یک هفته از شروع کاری من هم گذشته است. خیلی وقتها اتفاق هایی می افتد که آدمی فکرش را نمی کرده. وقتی گذشته را مرور می کنم، وقتی یادم می آید که چگونه کارهای تایید شده ای که مختومه شد، و چه حالی بر من گذشت،  با خودم می گویم شاید حکمتی بوده. حتی تماسی که روز تولدم با من گرفته شد و کورسوی امیدی در داغون ترین دقایق پایانی بیست وچهارسالگی نصیبم کرد همه ش در برنامه این حکمت تدوین شده بود. تا فعلا ته نکشم  ! و اتفاقات غیر از انتظار بعد از آن. که تا حدودی دلیل بی تابی های نسخه 72!را توجیه می کند و خلاصه اینکه الان حالم خوب است، شاید هنوز  نه به اندازه ای که در تقویم ثبت شود، نه به اندازه ی تمام خوب نبودن ها، اما همین اندازه هم کافی است.

کافی است وقتی لبخند یواشکی پدرانه را  از مورد توجه قرار گرفتن تست های هوش فرزندش می شنود، میبینم. کافی است وقتی یک روز را با همراهی او برای تهیه مدارکم شهر را گشتیم. کافی است وقتی صبح را خواب مانده ام همه خواب از سرشان پرید وتا من دست ورویی بشورم مادرم لقمه صبحانه ام را آماده کرده بود و یک دستش کیفم بود و دست دیگرش جوراب هام. و خواهر دنبالم آمده بود که بپرسد ماشین را روشن کند!؟ و من مانده بودم بین دو احساس متفاوت. نگرانی بابت جا ماندن از سرویس یا خوشحال بابت این همه همدلی . کافی است وقتی عزیز خانم صورتم را می چسباند به خودش و پیوسته  ماچم می کند.

چطور می شود خوشحال بودن عزیزان را از بابت خود دید و خوب نبود؟. خوب بودن آن ها آرامش من است. 

/ 2 نظر / 6 بازدید
پرچین خاطره

اول اینکه تبریک میگم و آرزوی موفقیت دارم برات؛ توی تمام مراحل زندگیت؛ بعدشم اینکه آرزو میکنم همیشه تمام اعضای خونواده؛ سالم و شاد و سعادتمند کنار هم زندگی کنید[گل][گل][گل][قلب]