گم کرده

در نهایت همیشه برد با دنیاست, رسم روزگار اینطور است.

سه در 22! (مستندات 92)

  • شبی از شب ها در ذهنم، یک آن، جرقه ای خورد و نتیجه شد این اُلویه مزین!

     

     

  • آغا بعد از جریان کُرسی و سوختنش و متعاقبن سوختن دل و دماغ ما، دیگر سراغی از کمپوست ها را نگرفتیم و نگرفتیم. تا اینکه این آخری خواستیم بریزیمشان دور، که یک آن با صحنه غافلگیرکننده ای روبرو شدیم! آغا قارچ ها شده بودند قد یک سیب زمینی! از آن سیب زمینی هایی که وصفش را در شعرکودکانه ی : "سیب زمینی درشته... مخصوص آبگوشته... مامان به این بزرگی... و الی آخِر(ای بابا از شما گذشته ادامه اش را رها کنید!) شنیدیم . این هم از تصویر

     

  • این تصویر راهم تقدیم می کنیم به همه ی کاکتوس دوستان گرامی.(که مدیون نمونیم آخر سال )!

 

 

  • آقا ابراهیم ، این سوپری بغل منزلمان، تقریباً هر دو هفته یک باری به نیت شادی روح پدر مرحومش، یک حال اساسی به این بچه ها با خوراکی صلواتی اش می دهد. این فسقلی ماهم که بی نصیب نمانده تا حالا. و البته این قضیه ایده ای داده به فسقلی برای خلق یک شاهکار هنری – فرهنگی ! توجه بفرمایید:

    خدا خیرش دهاد. ما که حسودی مان شد شما را نمی دانم. دوره ما این سوپرمن ها نبودند که هیچ، یک حاجی قربون بقال داشتیم، که وقتی می رفتیم دم دکانش، حس می کردی بُردَنَت انتظامات.! "–چرا روسری سرت نیست؟چرا موهات معلومه؟چرا چادر نداری؟" یادمه خودمم یک بار دست خالی روونه ی خونه شدم و زدم زیر گریه! خدا حفظش کناد. چه حالی از ما می گرفت ها!عجب!

     


  • حالا که یاد قدیما افتادیم نقل این مطلب هم کنیم: آغا کوچه بغلی مان یک پیرزنی زندگی می کرد که معروف به زن مش کاظم بود. خودِ مش کاظم را نمی دانم کِی فوت شد. ما که ندیدیمَش. شما اگر دیدینَش سلام مارا هم برسانید. زن خوب و مهربانی داشت. البته می گفتند زن ِ بیچاره چشمش شور است. نمی دانم چه اتفاقاتی منجر به چنین نتیجه گیری شد. ما که خیلی اهمیت نمی دادیم ، اما ننه آقا( پدربزرگ پدری) خدابیامرز ِ ما که خیلی اعتقاد داشت. حالا که به اینجا رسید بگذارید یک ماجرایی را برایتان تعریف کنم. تابستان بود و فصل چیدن آلبالو ها. ته باغچه مان که ختم می شد به همان کوچه بغلی مذکور، یک درخت آلبالویی داشت. ما هم طبق معمول بچگی هامان جایمان بود بالای دیوار و درخت! مثلن اگر، ی ِ ِ ِک وقتی کلید در خانه جا می ماند، کار بنده این بود از دیوار بروم بالا. دیوار خانه خودمان ها، اشتباه نگیرید! بهتر است اینطوری روشنتان کنم. بنده نقش کلیدِ خانه را بر عهده داشتم. اصلن کلیدی در کار نبود! یکی –دو سال هم که بیشتر صبح ها و غروب های تابستانم را بالای درخت انجیر خانه خاله خانم سپری کردم! الان که فکرش را می کنم چه جسارتی داشتم .ها! خب بهتره برویم سر اصل مطلب . بله بنده بالای دیوار و مامان پایین دیوار مشغول چیدن آلبالوها بودیم که زن مش کاظم پیدایش شد. آن موقع ها فسقلی یک سالش نشده بود. بعد از احوال پُرسی هایی که از این طرف دیوار به ان طرف دیوار مخابره شد، زن مش کاظم که تا آن موقع فسقلی را زیارت نکرده بود بر بالای دودست قرار گرفته (فسقلی را عرض می کنم)و از بالای دیوار رویت شد! آغا همان روز فسقلی ناخوش شد! حالا من نمی دانم دلیلش چه بود. خدا می داند.(می دانم منتظر بودید که من از بالای دیوار بیفتم بدجنس ها.معلومه که از تبحر دیوار نوردی بنده شناختی ندارید!) خلاصه این پیرزن ِ بیچاره وقتی پیر و فرتوت شد دیگر با عنوان زن مش کاظم خطابش نمی کردیم. تغییر کاربری داده شد با عنوان ِ " مادر ِ عالیه " حالا چرا؟ بنده خدا آلزایمر گرفته بود.وقت و بی وقت عالیه، دخترش را صدا می کرد. سوزنش روی عالیه گیر کرده بود اصلن! باورتان نمی شود یک بار وقت استراحت سر ظهری تابستان ! شروع کرد به صدا کردن ِ عالیه ،تا نیم ساعت بدون وقفه. نفهمیدیم کِی نفس می گرفت. حالا این عالیه جان هم نمی دانم کجا رفته بود. خانه اش بغل خانه مامانش بود ها(آقا ابراهیم سوپری هم پسر همین عالیه خانم هست. محض اطلاع) بعد از نیم ساعت صدایش درآمد و تازه نیم ساعت می بایست غرولند کردن های آو را تحمل می کردیم. باور بیاورید این یکی تحملش سخت تر بود. بنده خدا حالا فوت کرده -خدایش بیامرزاد-. اما جایش یک مستاجر آورده اند که دست کمی از مادر ِ عالیه ندارد. راه به راه صدا می زند: مهد ییییییییس، مهدی !!

    ( با عرض پوزش برای این مطلب تصویری موجود نیست.) به جایش:

  • اَه این سیب چرا تمام نمی شود؟. خسته شدم از بس گاز زدم.

     

   + ماط ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٢
comment نظرات ()