گم کرده

در نهایت همیشه برد با دنیاست, رسم روزگار اینطور است.

سه در 21! ( فقط برای دل خودم)

در اتاق بودم که...


در اتاق بودم که شنیدم مامان می گوید: امروز همه نادعلی بخوانیم تا این مسئله ختم بخیر شود همین امروز. از سر بی رمقی که از دیروز دوباره به جانم افتاده، از همان پوزخندهای مخصوص این حالم  به خودم تحویل دادم. اما بعد پشیمان شدم .

یادم باشد امروز نادعلی بخوانم حتماً. آن هم نه فقط برای دل آشوبی مامان . به خاطر آن هایی که امروز خواندمشان و یکهو دلم گرفت. یکهوی یکهو هم که نه. بیماری مادر نیکولا یا زندگی خانم شین که فقط و فقط برای مادر نیکولا و خانم شین  نبوده که. هر کدام از ما به گونه ای در این تجربیات حاضر بوده ایم، با فاصله ای از لحاظ زمانی و مکانی. به خاطر همین  هم حسی شد که بیشتر دلم گرفت. درست است که این روزها هر چیز کش داری برای من فاقد ارزش و اعتبار شده. مثلا همین نگرانی های کش دار، مشکلات کش دار، خوشی های کش دار، نرسیدن های کش دار، صبوری های کش دار، حتی موهای کش دار. همه شان اولش هیجان انگیز است، اما بعدش می شوند سوهان روح. گفتم موهای کش دار!! یک جایی خواندم که خانم ها وقتی به آخر خط می رسند کوتاه می کنند ، ناخن هایشان را، موهایشان را، وابستگی هایشان را، آرزوهایشان را. شاید اینطور نوشته نبود بلکه برداشت خودم از نوشته این بود. حالا که به خودم نگاه می کنم. می بینم ناخن هایم که کوتاه هستند، آرزوهایم هم که کوتاه شده، وابستگی هایم نیز به غیر از آن ساعت مچی ، لیوان پرتقالی رنگ، گلدان گل وَ..و.َ..وَ..و دیگر چه؟ و دیگر... یادم نیست. به هر حال به غیر از این ها وابستگی هایم نیز کوتاه اند! فقط مانده موهایم که یک روز تصمیم می گیرم کوتاهشان کنم و یک روز دیگر منصرف می شوم! خب با این اوصاف یعنی اینکه من به آخر خط رسیده ام؟! به همین راحتی؟! نه. نه. زود نیست در سن بیست و چهار-پنج سالگی؟

اَه معلوم است چه دارم می گویم؟اصلاً قرار نبود که این چیزهای کش دارِ یکنواختِ بی معنی را بگویم.

بی خیال. باید بروم ناد علی بخوانم.اینطوری بهتر است بعدش هم به فسقلی می گویم برود دوتا بستنی بخرد. اینطوری بهتر است.

   + ماط ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٠
comment نظرات ()