گم کرده

در نهایت همیشه برد با دنیاست, رسم روزگار اینطور است.

سه در نوزده!( دنیای دیگر پیش روست)

امروز به یاد حرف دوستی افتادم که من باب معروفیت نظر داده بود. آمدیم خانه که دیدیم مامان می گوید، از خانم همسایه شنیده ، که مردم چه داستانی پشت سرمان بافته اند.! راستش را بخواهید با شنیدنش در لحظه ی اول از تعجب زدم زیرخنده.در جواب به تمسخرگفتم:"می گم امروز چرا تو خیابون همه نگامون می کردن!" نمی دانم چگونه به این اطلاعات ارزشمند دست یافته اند؟ واقعا جای مرحبا دارد بابت این تخیلات بکر! اگر دستم به این آدم برسد... خودم شخصا دستش را می گیرم و می برمش به مراکز استعدادیابی تا حرام نشود این همه نبوغ . باید اعلام کنم ناخواسته ، معروف شدیم رسمن! شما هم اگر امضا می خواهید نظم را رعایت کنید لطفن!

راستش را بخواهید نمیدانم الان دقیقا باید چه رفتاری نشان بدهم؟ بخندم؟ گریه کنم؟ یا همان پوزخند کافی است؟ نیشخند چطور؟ آن دوست گرام راست می گفت اگر معروف شوی نمی توانی زندگی عادی داشته باشی ها. حالا به حرفش رسیده ام! البته معلوم نیست این داستان تا کی ادامه دارد. داستان کلاهبرداری بابا و همکارانش!

جدی نوشت: چقدر تاسف باره به فکر مردمی باشی که قدر ناشناسند. دوست دارم بدانم بابا و همکارانش که این سال ها برای این اهالی بی منت وقت گذاشتند الان چه حسی دارند. با شنیدن این شایعات و اراجیف چه حالی می شوند.البته هستند انهایی که با حمایت ها و اعتمادشان باعث دلگرمی می شوند. انهایی که باعث می شوند فکر نکنیم شعور و انسانیت رنگ باخته. نمی دانم اگه من هم جای ان مردم بودم چه می گفتم! اما حالا فهمیدم که بی خبر از واقعیت، نباید حرفی ساخت و به زبان آورد. به همین خاطر از صمیم قلبم ازخدا می خواهم که سخن ناروایی به زبان نرانم و نادانسته گناه کسی را پاک و به دوش خودم تلمبارنکنم.

ما زندگی را با روال عادی اش ادامه می دهیم. چرا که ایمان دارم خدا جای حق نشسته است.

 

   + ماط ; ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٥
comment نظرات ()