گم کرده

در نهایت همیشه برد با دنیاست, رسم روزگار اینطور است.

سه در نه!(توقف بی نفع ممنوع)

1. به خیلی ها بدهکارم...به مامانم..به بابا، اصلن به کل خانواده، به خودم ..به دنیا، به فامیل و دوست و آشنا...داشتم می فکریدم دختر تو که چرندیاتت را مرتب می کنی در این بلاگ.اگر یکی گذرش به اینجا بخورَد بعد وقتش را برای خواندنش صرف کند و آخرش هیچی به شعورش نماسد. تو بدهکارش می شوی ها. خدا به دادم برسد فردای قیامت معلوم نیست کی ها می آیند و یقه ام را چفت کنند و حسابشان را از من طلب کنند.
بابا بی خیال. یه صلوات بفرستید و با زدن دکمه ضربدر ِ گوشه بالاِ سمتِ راست، قائله را ختم کنید تا بدین وسیله ثوابی هم به روح ما و هم به شما برسد.
2. یک عزیزم در یک بحثی برگشت بهم گفت:" مگه تو، چی هستی؟ " اولش رفتم توی لَک و یک گوشه کِز کردم، هههی به این جمله فکر کردم، و بعدش به این نتیجه رسیدم که راست می گفت من واقعا هیچی نیستم. از اون به بعد یک وقت هایی که می روم تو جَو یا فاز منفی، به خودم می گویم: تو هیییچی نیستی.
حالا این جمله نقش آرام بخش را برای روح عبوس من بازی می کند. البته فعلا.!
3. مدتی بود که به خودم زحمت تحمل درد را نمی دادم و وقتی درد می آمد به سراغم، فوراً به مسکن رو می آوردم. گاهی هم برای راضی شدن دلم می گفتم:بی خیال بابا.فوق فوقش ماهی دو-سه تا آسپرین می خوای خودتو مهمون کنی.اینکه چیزی نیست.
اما این آخری یکهو اراده ام جلویم قد علم کرد که این چه بندو بساطی هست که راه انداختم. این بار دیگر از این خبرا نیست. نه کدئین ، نه ژلوفن، نه بروفن. هیچی.این دفعه باید درد را بکِشم نه بکُشم. وقتی هم که وسوسه می شدم، طوطی وار به خودم تلقین می کردم" تو خودت مسکنی. خودت آرام بخشی. تو ژلوفنی.تو بروفنی.تو استامینوفنی.نه نه نه. خودتو بکشی هم،بالا بزنی پایین بیاری من چیزی بهت نمی دم. خلاصه روم به دیوار یکی دوباری بالا آوردم اما کوتاه نیامدم. من که نه ،اراده ام را عرض می کنم.
و بدین وسیله آستانه درد خودمان را وسعت بخشیدیم و به این نتیجه واصل شدیم که درد روحی و درد جسمی به غیر از یک کلمه مشترک هیچ اشتراک دیگری ندارند. و نمی شود آن یکی را با دیگری عوض کرد.فی الواقع قیاس مع الفارغ اند.
4. والده با چهره ای ناراضی اوراق امتحانی فسقلی را دستم داد. با دیدن غلط هایش زدم زیر خنده.( با آنکه منتظر بودم در پایان نفس راحتی بکشم.) بنظرم آمد داشتن غلط در برگه امتحانی خالی از لذت هم نیست. حداقل حُسنش این است که بعدِ سال ها وقتی آن ها را ببیند خودش هم به انیشتین بازی های خود خواهد خندید و یک لحظه شادی برایش رقم خواهد خورد.

   + ماط ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢٢
comment نظرات ()