گم کرده

در نهایت همیشه برد با دنیاست, رسم روزگار اینطور است.

سه در چهار! (ماجرای دندان شیری)

فسقلی با نیش تا بناگوش باز از مدرسه برگشت تا جای خالی دندانش را در همان نگاه اول به فهم و نظر ما برساندو تصور کن که چه زحمتی به چاک دهانش داده بود! تازه آن را در دستمال پیچیده و با خودش آورده بود که شب بگذارد زیر بالشتش تا از آسمان فرشته ها بیایند آن دندان کرموی از چند جهت سوراخش را با خود ببرند و به جایش جایزه بگذارند.
شب مشغول مطالعه بودم که آمد و بالشتش را گذاشت کنارمو بعد از تعریف کردن ماجراهای مدرسه خواست که بخوابد اما انگار یکهو چیزی به ذهنش رسید و پرسید: خواهرجون وقتی من خوابیدم منو می بری اونطرف؟ من هم که به بودنش  عادت نداشتم بی هیچ قیدی تایید کردم. افتاد به خواهش که نه نبر! به خیال ساده خویش پنداشتم که بچه دلش می خواهد شب پیش من بخوابد عجب! نگو که نگران جا افتادن دندان زیر بالشتش و پَر شدن جایزه بود! وقتی مسئله واقعیت این روایت برای شعورش گنگ آمد و پرسید. این بار هم با قیدی گفتم "نه" ( برای اینکه بیش از این احساسم را زیر سوال نبرید به عرض برسانم که پاسخ را با این جمله " بستگی به باورت داره" و نیز تفسیر جمله مذکور تکمیل کردم) بالاخره خوابید و بعد خواب جایش هم عوض شد و دندان هم دیگر سر جایی که می بایست باشد نبود! - درست حدس زدید چرا که به آسمان رفته بود اما بی جایزه!- و آن وقت فهمیدم که می بایست مسئولیت خطیر فرشته بودن را خود متحمل شوم. فرصت کوتاهتر از آنی بود که بشود هدیه ای تهیه کرد. بنابراین گزینه ای جز جایزه نقدی باقی نمی ماند. صبح با خوشحالی که مختص خود بچه هاست خبر دست اولش را به مامان و بابا داد. بعد هم آمد سراغ من.( چندین بار و به چندین شیوه به او گفتم که وقتی خوابم مزاحمم نشود اما هنوز به گوشش نرفته) آنقدر صدایم زد تا بالاخره صدایی از من درآورد. می دانید چه گفت: "خواهرجون تو دندون منو گرفتی و بجاش پول گذاشتی ؟؟"  و من اندر تعجب سوالش بدون آنکه پتورا از سرم بردارم با اندک تاملی گفتم:دندون چیه ؟ چی می گی؟شنیدم می گوید: " پولش تا خورده بود ، فرشته ها که پول تا خورده نمیارن" !!!
یکی باید به این جوجه ماشینی ها بگه برید کلاهتونو بندازین هوا که تو دوره شما تا تقی به توقی می خوره فرشته مهربون سرو کله اش پیدا می شه که از آسمون هدیه پست می کنه واسه تون. دوره ما اگه یه لیوان دندون فابریکمونم می ذاشتیم زیر بالش خبری نمی شد که نمی شد. والا.
یادمه وقتی هم سن و سال فسقلی بودم مادرم هر چه اصرار می کرد به کندن دندان لقم زبر بار نمی رفتم تا اینکه در خانه پدربزرگ پای فک و فامیل را وسط ماجرا   کشاند. هر کدامشان با ترفندی می خواستند راضی ام کنند که بالاخره دندان نازنین را در مزایده دندان کشی به بهای چندتا آدامس و پنجاه تومان-تک تومانی!- پول به زن دائی گرام فروختم ای خدااااا!
معلوم نیست این دفعه با چند تا آدامس بیآید و من را برای پسرش بگیرد!والا.ما هم ساده ه ه از یه بچه رودست می خوریم چه برسد به باقی اش.میتوانی تصورش را بکنی که همه ی آن حرف هایی که فسقلی زده بود همه اش برای فریبب دادن من بود!

   + ماط ; ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢
comment نظرات ()