گم کرده

در نهایت همیشه برد با دنیاست, رسم روزگار اینطور است.

سه در یک!

-از دست این فسقلی بعد از مدت ها اینقدر خندیدم که اشکم در اومد. مثلا خواسته به قول خودش بابا شه. رفته کت وشلوار بابارو پوشیده یه کلاه لبه دار هم گذاشت رو سرش ، یه تیکه از مو مصنوعی تلش رو قیچی کرده چسبوند پشت لبش! اونقدر قیافه ش خنده دار شده بود که نمی تونستی جلو خنده تو بگیری. همچینم رفتار بابارو تقلید می کرد که انگاری تنها اختلافشون تو سایزه. تازه اون شب فهمیدم که فسقلی چقدر شبیه بابا ست و من خبر نداشتم!
همه دلخوشیم اینه که از پس امتحانات پایان ترمش خوب براومده باشه. فقط در این صورت با خیال راحت یه نفسی تازه می کنم. نمی دونید چه حس خوبیه وقتی حاصل زحماتتو با یه نمره-نمره که نه- جدیدا با یه جمله " بسیار عالی " تو برگه امتحان کسی که براش حنجره تو پاره کردی ، می بینی . اگه بدونید من چه کشیدم از دست این انیشتین بازی های فسقلی! البته اونم کم از دستم نکشید!
- پری شب تولد مامان بود. -از اونجایی که دوستان از هنر آشپزی و شیرینی پزی خودشون تو کلاس حرف می زدند در گذشته- منم به سرم زد به جای خریدن کیک تولد ، خودمون کیک درست کنیم. چون بنده هیچ رقم استعدادی در زمینه هنرهای شکمی ندارم، بنابراین رو مخ آبجی خانوم کار کردم تا راضی شد خودمون دست به کار شیم. آخ چقدر زحمت کشیدیم بابتش خداییش. از طرفی هم یه گوشه ذهنمون درگیر این بود که نکنه بد درآد. خلاصه بعد از یه شب و یه صبح تلاش آبجی گرامی و بنده که در تسریع روند کار تاثیر چشمگیری داشتم! کیک تولد مامان آماده شد. شکلش خیلی خوشگل در نیومد اما خداییش مزه اش بد نشد .اینو من نمی گم ،بقیه ، خصوصا جناب داماد که تستر قابلیه، تایید کردن.عکسشو میذارم که ببینید. مهم تر اینکه این تجربه ما را در برداشتن گام های بلندتر در آینده مصمم تر کرد. و مهم تر از اون اینکه مامان خانم حسابی غافلگیر شدن! به خصوص با گرفتن هدیه هاش!!!
- آخه من نمی دونم به این آقایون نسبتا محترم مسافر چهارچرخه های زرد رنگ عمومی چی باید گفت؟ آیا این ها خیال می کنند در لیموزین شخصی خود نشسته اند ؟ یا مقابل تلویزیون روی کاناپه های منزلشان لم داده اند؟ حالا هی بگید ماشین تک سرنشین بیرون نیارید.حالا هی بگید ترافیک و آلودگی هوا.بهتر نیست آیا ابتدا فرهنگ آپارتمان نشینی را - !ببخشید فرهنگ استفاده از حمل و نقل عمومی را بیاموزیم بعد به استفاده از این ابزار تشویق کنیم؟- من یکی که دیگه صدای وجدانم را به گوش جان می خرم و می انگارم موسیقی گوش نوازی را می شنوم! بابا من که در یک مسافت چند صد متری به غلط کردن افتادم. از بس این عضلاتم را منقبض کردم تا به فشرده ترین حالت ممکن در بیام تا مبادا آسایش دو گیتی مسافر بغلی تفسیر نشه! احساس کردم دیگه به همون شکل خشک شدم .
یه نظر: می گم ما که تعداد مسافرا رو از 5 نفر به 4 نفر رسوندیم- یادش بخیر- حالا نمی شه 3 نفره ش کنیم؟؟مسئولین صاحب تصمیم و تصویب؟هان؟

 

 

- پ ن : حسرت می برم به آنان که حتی نمی دانند دارند پیر می شوند
بس که سرشان گرم کارشان است

(ناظم حکمت)

   + ماط ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۱
comment نظرات ()