گم کرده

در نهایت همیشه برد با دنیاست, رسم روزگار اینطور است.

کودکی

امروز ، کودکی ام را در میان عکس های قدیمی خاله پیدا کردم. کودکی تو را هم. کودکی خواهرانم، خواهرانت. اما دروغ چرا؟ از بین همه، کودکی تورا، و خودم را بیشتر پسندیدم. یعنی بیشتر به دلم نشست. حالا دلیلی دارد یا نه ! فکر نمی کنم... نمی دانم.
می دانی چیست؟ هنوز هم، وقتی به تو می رسم، همه ی ندانم های دنیا بر من آوار می شوند. مثل اینکه دریای ندانم ها را روی سرم خالی می کنند. نمی دانم چرا؟... می بینی، بازهم نمی دانم!!!
مثل همین چند دقیقه پیش که نمی دانم چرا به پشت بام خانه رفتم و آن عروسکی را که برایم هدیه گرفتی و با ترفند گوشه کور بام پنهانش کردم را بیرون کشیدم و نگاهش کردم. تو می خواستی این عروسک فقط مال خودم باشد. در آن عروسک چه دیده بودی که انتخابش کردی، این را هم، نمی دانم! اما یادم هست که می گفتی، این را گرفتم تا کمی از دغدغه ها و دنیای شلوغ اطرافت بیرون بیایی و برگردی به دوران کودکی ات.
یعنی راستش دقیقا چه گفتی را هم نمی دانم، اما نزدیک به همین مضامین بود.
برای اینکه کودکی ام را به خاطر آورم، نیاز به عروسک نبود. چون حس می کنم یک کودک صفت ام! به قد و هیکلم نگاه نکن، زیرا گویای همه ی حقیقت من نیست.
حقیقت من ، اکنون من ، معجونی از لجبازی و خودخواهی های کودکانه، تفکرات و رویاهای جوانانه، و شور و هیجانم قد یک انسان پیر است!
نمی دانم کودکی ام کی بود، جوانی ام کی شد و پیری ام کی رسید و نمی دانم کی می شود که همین طور نادانسته، باروبندیل سفر بر دوش و با دنیایی از، با دنیایی از، با دنیایی از،...با دنیایی از ...با دنیایی از غفلت ، کوچ کنم از میان همه چیز و همه کس.
شاید آن روز هم ندانم ، آیا دوستت داشتم یا نه!

 

پ ن:

- لطفا یکی بهم بگه برای درج تصویر چیکار کنم،خیلی براش با مشکل مواجه شدم.

- لطفا اون هایی که دستی به دعا دارند و رابطه خوبی با خدا دارند برای شفای بیماران و همینطور بیمار  عزیز ما دعا کنند.

   + ماط ; ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩٢/٩/۱٦
comment نظرات ()