گم کرده

در نهایت همیشه برد با دنیاست, رسم روزگار اینطور است.

 

می نویسم برای تو، و شایدم برای خودم

و این تو شاید خودم هستم !

تویی که باهمه غریبه ای، حتی با خودت غریبه ای ، خودت را آرام نمی کنی، خودت را نوازش نمی کنی.

آری شاید نمی توانم همه چیز را برای همه بگویم، شاید نمی توانم ساده حرف بزنم، از هر آنچه که دوست می دارم، از هر آنچه که دغدغه ام می شوند. اما شاید روزی برای تو گفتم...

یعنی همه را می خواهم برای تو بگویم.فقط نگرانی ام اینست که پای حرف هایم می مانی یا نه؟ نکند خسته شوی ! چون آنوقت دیگر برای همیشه برای کسی حرفی نخواهم زد .

و من می مانم با من.

راستش روزگار بد نیست، همان روزگاری که در آن نفس می کشی،می خندی،می بینی و حس می شوی...البته اگر حس شوی.به هر حال تو باید باشی در این روزگاری که بودن و نبودنش برایت خیلی هم فرقی نمی کند.تا وقتی هستی باید باشی!

با اینکه هنوز کشفت نکرده ام خیلی خوب! اما می دانم که تو عاشق رهایی هستی. چون وقتی کودکی را می بینی که خندان و شادان بر روی سرسره می لمد و فارغ از هر دغدغه کیف می کند، تو هیجان زده می شوی و ناخودآگاه می خندی!

وقتی می چرخد این اسباب بازی کودکانه و یکی دلقک می شود تا دیگر کودکان سوار بر آن بخندند، و چه زیبا و فارغ می خندند، تو هم به وجد می آیی و می خندی.

و یا شاید..... تو در حسرت رهایی هستی!افسوس

   + ماط ; ۱:٥٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩۱/٢/۱
comment نظرات ()