گم کرده

در نهایت همیشه برد با دنیاست, رسم روزگار اینطور است.

باتوچه کنم؟

دستانم برای نوشتن تردید دارند .برای نوشتن می لرزند.نمی دانم خوبم یا نه !

مثل دیوانه ها دارم فرار می کنم , خودم را به این طرف و آن طرف می زنم تا به رویم نیاورم , تا فکر کنم هیچ اتفاقی نیافتاده است.

من می توانستم اگر او نبود.من می توانستم فراموش کنم . من می توانستم فرارکنم , و به قول معروف, گلیم از آب بیرون کشیدن را می توانستم اگر او نبود.اما چه کنم وقتی او در حال ذره ذره آب شدن است , چه کنم وقتی او هر روز له می شود زیر فشار دوست داشتن من ؟

من می توانم فراموش کنم , اما چه کنم که او فراموش کند ؟

آخر چرا خدا؟؟

چرا سهم من از دوست داشتن این شد و سهم او از زندگی دوست  داشتن من ؟ بس نبود ؟ این همه رنج و عذاب بس نبود؟ چرا باید دلخوشی یک نفر برای زندگی من باشم ؟ برای کسی که فاصله هاست بسیار بین مان. چرا من باید دردی مضاعف برای کسی باشم که پر از درد است ؟ مگر من ملکه عذابم خدا ؟

مرا چه شده ؟ این خیسی گونه هایم برای چیست؟ این باران از کجا می آید که چشم هایم را خیس کرده ؟

من امروز نه برای خود, بلکه بیشتر برای او بارانی ام ودلم به حالش می سوزد که دل در گرو من داده است.چه کنم ؟ نمی دانم !سکوت کنم و صبر ؟ تا کی ؟راه حل این است؟

با که بگویم ؟با که بگویم که دل به حرف هایم دهد که ناگفته دانسته باشد؟

آخر عاشق دل خسته ی زار رنگ پریده , آدم قطع بود برای عاشق شدن ؟می ارزید به ذره ذره اب شدن ؟ به هذیان گفتن و شب بیداری کشیدن؟ چه کنم ؟ خودت بگو من چه کنم ؟

کاش می گفتی ...کاش می دانستم..........

   + ماط ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳٩۱/٢/۱
comment نظرات ()