گم کرده

در نهایت همیشه برد با دنیاست, رسم روزگار اینطور است.

قروقاطی

 هر چه می خواهم به خودم فکر کنم، نتیجه ای ندارد. دوباره این منم و پر از ابهام، پر از نادانسته هایی که گیجم می کند و دوباره فرار می شود نزدیک ترین راه چاره.

خودم را گم کرده ام. منم در من گم شده است. در من زن و مرد قاطی شده، احساس و منطق قاطی شده، در من مهربانی و سنگدلی، تلخی و شیرینی، خاطره و خاموشی، درستی و نادرستی، عشق و عادت قاطی شده. شده ام یک انسان قروقاطی.

این روزها سعیم بر عادی جلوه نمود ن رخدادها فزون تر شده. آمدنش را به روی خودم نمی آورم .احساسش را نادیده می گیرم . اینکه چه می کند چه می خواهد بکند و هرچه که او را به من مربوط می کند برای خویش بی اهمیت تصویر می کنم. عجب حرفی ! من حتی منم را بی اهمیت  تصویر می کنم چه رسد به او (بیچاره او. بی نوا او.)

عجیب چیز مزخرفی است این تردید و اضطراب

   + ماط ; ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۱/٤/٢٤
comment نظرات ()