گم کرده

در نهایت همیشه برد با دنیاست, رسم روزگار اینطور است.

سه در 87!

_ شده ام شبیه پازل.  چند تکه. هر تکه یک طرف.  من.. دارم به تکه هایم نگاه می کنم. بعضی هایشان را نشسته، بعضی هایش هم ایستاده. و به این فکر می کنم پازل ها درست شدنی نیستند. پازل ها همیشه تکه تکه اند.


لحظه های این روزها  شده اند شبیه پله های برقی، پا که روی پله گذاشتی باقی دیگر نیازی به زحمت نیست. تو را با خود می برند. چشم هایم اما گاه عقب را می پاید گاه هم جلو.   تکه هایم پخش شده اند روی پله  ها.این پله یک جایی باید بایستد که جمعشان کنم. یک جایی می ایستد آخر.


_خستگی پشت در اتاق ایستاده منتظر فرصت است که بیاید تو.. نگاه یواشکی شیطنت بارش را می بینم. قفل در گم شده،دستم بسته است. 

 

_رفتیم آزمایش ها را انجام دادیم. بعد هم با میم رفتیم خانه شان. بعد رفتم برای فسقلی دفتر و خودکار خریدم. آمدم خانه. برگه جریمه پشت شیشه پاک کن قایم شده بود. این بار دوم هست.ولی این بار به این زودی ها پرداختش نمی کنم.به درک. 

   + ماط ; ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
comment نظرات ()