گم کرده

در نهایت همیشه برد با دنیاست, رسم روزگار اینطور است.

مداد شمعی

تو اتاقم بودم که از اتاق بغلی صدای کوبیدن چیزی رو شنیدم. فهمیدم دوباره این بچه داره دست گل به آب می ده. رفتم دیدم با ته ادکلن داشته مداد شمعی شو خرد می کرده. وقتی منو بالا سرش دید فوری خودشو خم کرد رو خرابکاری هاش که مثلا از دید من پنهونشون کنه. ازش پرسیدم چیکار می کردی؟ قیافه کسی که از هیچی خبر نداره رو گرفت و گفت: شکست!!! ( البته بهتر بود که می گفت خرد شد!)

ته ادکلن رو بالا آوردم و گفتم:شکست یا شکوندی؟ جوابی نداشت جز اینکه سرشو بندازه پایین تا چشاش به نگاه غضبناک من نیافته! می پرسم چرا اینکارو کردی؟ می گه داشتم غذا درست می کردم.!

پایین بودن سرش این فرصتو بهم می داد تا راحت به حرفش بخندم.این بچه غرقه تو بازی هاش!حالا چه آشی قصد داشت بپزه خدا می دونه.تو مرحله اولش که موکت اتاقشو مداد شمعی کرده.

بعضی وقتا این کاراش کلافه ام میکنه و بدجوری بهش می پرم.(البته گاهی هم بهش حسودی ام میشه).به احتمال قریب به یقین تو تصور این بچه من یه غول بی شاخ و دمم.

   + ماط ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/۳/٢٥
comment نظرات ()