گم کرده

در نهایت همیشه برد با دنیاست, رسم روزگار اینطور است.

سه در70! ( خونه ی مادربزرگ با فسفر اضافه)

چند سال پیش که وقت کنکورم بود، تصمیم گرفتم مدتی را خانه مادربزرگ بمانم. چون نزدیکی خانه ی آن ها کتابخانه بود که من می توانستم به دور از سروصدا در آنجا درس بخوانم. از مدرسه ام تا خانه ی مادربزرگ هم مسیر مستقیم تری بود. و این شد که برای مدتی در این سه نقطه در آمد و رفت بودم. اوایلش خوب سپری می شد . چون تغییر محیط روحیه ی بهتری را برایم فراهم می کرد. اما به مرور عادی شد و حتی سخت هم میگذشت. چون راحتی و آزادی که در خانه داشتم محدود شد، و تا حدودی می بایست برنامه ی خودم را مطابق برنامه ی زندگی آنان تنظیم می کردم.  یکی از این موارد برنامه ی غذایی بود، که جانم را به لب رسانید! 

با اینکه بنده اصولاً همه نوع غذایی را که جلویم بگذارند می خورم اما نسبت به بعضی از غذاها تمایل کمتری دارم. و یکی از این ها،  ماهی بود. که همیشه وقتی مادرم درست می کرد تقریباً بدون استثنا به جانش غر می زدم. حالا در موقعیتی  قرار گرفته بودم که می بایست ماهی بخورم تا دلتان بخواهد! صبح زود می رفتم کتابخانه، ظهر می آمدم. تا بعد از نماز و نهار راهی مدرسه شوم. (مستحضر هستید که دوره ی ما هنوز مدرسه ها تک شیفت نشده بودند و ما یک هفته صبح ها و یک هفته عصرها مدرسه می رفتیم.هرچند سرظهر رفتن را دوست نداشتم اما غروب از مدرسه تعطیل شدن حس  خیلی خوبی داشت) روز اول نهار ماهی بود و ما بی آنکه حرفی بزنیم نوش جان نمودیم.  روز دوم، ماهی.  باز هم نوش جان فرمودیم. روز سوم ماهی! و همین طور روزهای پس از آن! طوری که روزها وقتی داشتم از کتابخانه یا مدرسه برمیگشتم توی راه دعا دعا می کردم غذا ماهی نباشد.  اما بود! حالا اضافه کنم که تمام شب ها تقریباً آبگوشت داشتیم! باور بفرمایید در 90درصد موارد بلکه هم بیشتر غیر از این غذاهای محبوب بنده نبود!!!! خلاصه دیگر تحملم به سر رسید، طوری که وقتی در کتابخانه درس می خواندم، انگار با کتاب ها دعوا داشتم و با غیظ می خواندمشان . آخر الامر روی همان صندلی کتابخانه تصمیم گرفتم بروم خانه ی خودمان. دلم حسابی برای خانه تنگ شده بود. دیدم برنامه ی فردای مدرسه تا حدودی همراهم هست آن ها هم که نبودند فدای دلم.! عزمم را جزم کردم و از همانجا یکراست راهی خانه شدم.  وقتی در خانه را باز کردم با سه جفت چشم متعجب و پرسشگر مواجه شدم که از آمدنم غافلگیر شده بودند. .ولی چه حالی داشت! احساس آزادی می کردم! 

وقتی خانواده از احوالاتم جویا شدند و شنیدند این چند وقت چه غذاهای باب طبعی می خوردم،  غیر مستقیم متوجه دلیل آمدن غیر منتظره ام شدند!  خلاصه که مادر با منزل مادربزرگ تماس گرفت و برگشتنم را به آن ها اطلاع داد و صد البته خیلی ظریف به غذاهای مورد علاقه ی من هم اشاره نکرد!  

و این چنین شد که تا پایان اقامت تحمیلی، دیگر خبری از ماهی و آبگوشت در خانه مادربزرگ نشد..! 

نکات کلیدی :

1. ماهی و آبگوشت دو غذای محبوب خانواده های شمالی به حساب می آیند. 

2.خوردن این غذاها به دلیل فواید بسیار، توصیه می شود. اما جانب احتیاط را رعایت کنید! 

3.لطفاً از ادا و اصول های زیادی برای درس خواندن جدا خودداری فرمایید.! 

4. از پدر، مادر، پدر بزرگ، مادر بزرگ، خواهران، برادران، دایی، زن دایی، عمو، زن عمو و همه و همه ی عواملی که بنده را جهت ایستادن در این نقطه ی خلا همراهی کردند، کمال سپاس و قدردانی را دارم.! 

با تشکر مدیریت وبلاگ 

   + ماط ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳٩۳/٧/٢٠
comment نظرات ()