گم کرده

در نهایت همیشه برد با دنیاست, رسم روزگار اینطور است.

سه در47!( دست ها مقدس اند)

چند روزی است که دارم تلاش می کنم که بتوانم از دستهایم تشکر کنم. یک تشکر درست و حسابی. یک تشکر نوشتاری مستند. یک تشکری که هر کس می خواند به فکر تشکر کردن از دست هایش (یا هر عضو دیگری مثل دست های من که برایم باارزش هست)، بیفتد. آخر این اعضاء و جوارح ما خیلی با معرفت و لوطی اند. خیلی با ما راه می آیند. بدون نق و نوق. بدون غرولند. مگر اینکه جانشان به لبشان رسیده باشد. یعنی رسانیده باشیم. می خواهم قبل از اینکه دست هایم به این حال و روز بیفتند از وجودشان در خودم تشکر کنم و بدانند که قدر دانشان بوده ام و هستم . تجربه های من و دست هایم بسیار است. ما با هم خیلی کارها کرده ایم، که شاید من از خاطر برده باشم اما آنها نه. آنها همه تجربه ها را زیر پوست و گوشت و استخوانشان نگه داشته اند و این زمختی، چین و چروک ها، پوست انداختن ها، لک و پیس ها، این رگ های بالا زده یادگار همان تجربه ها هستند خب. راستش من هم به خاطر همین هاست که دوستشان دارم. همین تجربه های گرم و سردو سخت و نرم و خشک و خیس و ظریف و خشن. همین که بیشتر از توانش بار حمل کردند. همین که زیر آفتاب بیل زدند، آجر چیدند، قالی شستند، جارو کشیدند، رنگ پاشیدند به دیوار، آچار به دست شدند و بوی روغن و بنزین گرفتند، گره های قالی زدند، دو خت و دوز کردند، کتاب ورق زدند....... یا همین الان که قلم گرفته و می نویسدو خط می زند و دوباره می نویسد. و دوباره...

همه ی اینها و خیلی چیزهای دیگر جای تشکر دارد. راستی شما چطور؟شما هم تجربه کرده اید؟بیل زده اید در باغچه تان؟ اتاقتان را حداقل، رنگ زده اید؟قالیچه تان را شسته اید؟لباستان را چطور؟ بار سنگین جا به جا کرده اید؟ برق گرفتتتان؟ اصلا نه. بند کفشتان را بسته اید؟موهایتان را شانه زده اید؟غذا خورده اید؟ خب پس معطل چه هستید؟!!!

بگذارید نرسد به وقتی که یک سینی نذری می برید، دستانتان تا فردا ضعف داشته باشد. بگذارید نرسد به وقتی که نوک انگشتانتان جان فشردن یکدیگر را نداشته باشند. بگذارید نرسد به وقتی که می خواهید شماره تلفنی را با یک گوشی لمسی بگیرید انگشتانتان بلرزد.

بگذارید نرسد به وقتی که احساس کنید دیگر دست هایتان مال شما نیست.

 

   + ماط ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۳/۱٠
comment نظرات ()