گم کرده

در نهایت همیشه برد با دنیاست, رسم روزگار اینطور است.

سه در 45!(گل های بی زبان)

بعضی چیزها یا خاطره ها هستند که وقتی می بینی شان یا به خاطرت می آیند یک جور ناجوری حالت گرفته میشود.  و سرت را به چپ و راست می گردانی تا آن خاطره که دلت را دارد می چلاند را بتکانی چند خاطره ان طرف تر حداقل. 

این روزها که به یاد گل های خانه میفتم همچین حسی دارم.!!  چه آن گلی که چند وقت پیش از نمایشگاه خریدم که جوانه میزند لب سوخته! چه ان رزهایی که در حیاط باغچه کاشته ام و بعد از مدتها انتظار یک غنچه اش باز شد اما دو غنچه دیگرش نشکفته خشکیدند!. یا بقیه رزها و سرخ ها و محمدی ها که اسیر کرم ها و شته هایی شدند که دورشان می لولند یا کاکتوسی که نمی دانم چه چیزی یا چه کسی! چند بار خمش کرده و هر بار با غرور صاف شده دوباره. ویا نرگسی هایی که به امید بهار پیازشان را در خاک خواباندم اما گل ندادند.

انگار گل ها قهر کرده اند با منی که دلم برایشان ریش است. حیف که چه ذوقی کرده بودم با دیدن جوانه هایشان. 

   + ماط ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳٩۳/۳/۳
comment نظرات ()