گم کرده

در نهایت همیشه برد با دنیاست, رسم روزگار اینطور است.

سه در 117! (آغازی برای با هم بودن )

با یک کلمه به تو نزدیک شدم  . با یک کلمه به تو وصل شدم. با یک کلمه با تو شریک شدم. . با همین یک کلمه قرار شد که تا آخرش برویم. 

و آن یک کلمه "بله" بود . که گفتم . که گفتی.

و حالا با این یک کلمه من و تو " ما " شدیم. و این ما شدن را باید هر روز تمرین کنیم. 

 پ ن:  فرصت کم است برای بودن و گفتن...

   + ماط ; ٦:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

سه در 116!(کاش قوی تر می بودم و جسورتر)

این روزها به شدت خسته ام. طوری که موقع بیدار شدن از خواب شبیه بچه هایی می شوم که دلشان می خواهد برای چند دقیقه بیشتر خوابیدن  به سر کسی که بیدارش می کند دادوهوار راه بیندازد و لجبازی کند. اما به ناچار تنها دستم را دراز می کنم تا صدای زنگ گوشی را قطع که بقیه با صدای ناهنجارش بیدار نشوند. عصر هم بعد از برگشت از محل کار باید در برابر تمام تمایلی که به استراحت بیشتر دارم مقاومت کنم تا به شغل دومی که برای خودم درست کرده ام برسم. این ها برای منی که ظرفیت بالایی برای پذیرش چندکار را به طور همزمان ندارم سخت است اما فعلا باید شرایط را تحمل کنم تا اینکه به این وضعیت عادت کنم یا برنامه دیگری بچینم. احتمال اینکه کم بیاورم زیاد است. این نقطه ضعف  را با توجه به شناختی که از خودم پیدا کرده ام می گویم. و پذیرفته امش. اما با این حال به گونه ای غیر ارادی و اتومات وار خودم را سپرده ام به زمان. و در کنار این مشغله ها به شهربازی بردن فسقلی فکر می کنم که قولش را داده بودم. که کاش نداده بودم.به خودم و تو و تردید و اینکه کاش اتفاقی بیفتد... 

   + ماط ; ٧:۳٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٥
comment نظرات ()

سه در 115!(کاپواحساسینو)

نمی دانم انسان وقتی خسته است نا امیدی می آید به سراغش، یا وقتی ناامید است احساس خستگی می کند.

البته فرقی هم نمی کند. چون وقتی این دو احساس با هم پیدایشان شود، مزخرف ترین لحظات را خلق می کنند. طوری که دلت می خواهد انگشتت را بگذاری توی حلق زندگی و دنیا را بالا بیاوری.! 

 

   + ماط ; ٧:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٩
comment نظرات ()

سه در 114!

زمان را متوقف کردم تا تو برسی. 
از کجا می دانستم که بعد از رسیدنت، عبور خواهی کرد... 
 
 
 

 

   + ماط ; ٦:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦
comment نظرات ()

سه در 113!(فاصله ی حس تا حس...)

نشسته ام توی مغازه. دفتر را باز می کنم تا بنویسم. اما منصرف می شوم. می بندمش و می گذارم روی میز. این دفتر جای امنی برای نوشتن نیست.به جایش برنامه  دفتر یادداشت گوشی را باز می کنم. حالا باید فکر کنم چه می خواستم بنویسم....!؟

   + ماط ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٢
comment نظرات ()

سه در 112!

دلتنگتم... 

و می خواهم. دلم، این اتفاق عجیب را با تمام وجود و هراس اش باور کند ... 

   + ماط ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٤/٦/٦
comment نظرات ()

سه در 111!(نان)

نانوا، نان می پخت. در مقابل چند جفت چشمی که زل زده بودند به شیوه  نان پختن او. به فرو کردن انگشتانش توی خمیرها، به طرز گذاشتن خمیرها داخل کوره که چه با ظرافت و دقت آن را انجام می داد. که علاقه به حرفه اش را به آدم القا می کرد. من به  تقدس نان می اندیشیدم که از کودکی توی ذهنمان جا گرفته بود که نان برکت خداست. نمی شود ساده دورش ریخت. از گرفتن تکه نان روی زمین افتاده و گذاشتن در یک گوشه ی امن تصویر به  خاطر آشنای خیلی از ماست.اما حالا این برکت هم بی اعتبار شده. اعتبار نان را هم لکه دار کرده ایم. حالا قرار است فراموشی را برایمآن به ارمغان آورد؟!! صدافسوس که نعمت هایمان را یکی یکی  به فنا داده ایم.

   + ماط ; ۳:٤۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٤/٥/٢٢
comment نظرات ()

سه در 110!(ای روزها که در انتظارمی)

گاهی بین بد و بدتر، بد را انتخاب می کنی. یا بین خوب و خوب تر،  خوب تر را. 

مثل من که بین آره یا نه، 

نه را انتخاب کردم...! 

   + ماط ; ٥:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳٩٤/٤/۱۳
comment نظرات ()

سه در 109!

به آینده بیمناکم. به آینده ای که تو نباشی تا دستم را بگیری . 
یا بدتر. تو باشی، اما دستم را نگیری. 
این دومی فاجعه است. 
 

 

 

 

 

   + ماط ; ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/٤/٩
comment نظرات ()

سه در 108!(وقتی تو آمدی و گفتی...)

من مرد خیالی نداشتم، یا شاید خیال می کردم که ندارم . اما وقتی تو آمدی و گفتی که دوستت دارم. دوستت داشتم از خیلی وقت ها پیش!. چیزی در درون من شکست. چیزی شبیه یک ستون یا،... یا تندیس مثلا .آنجا بود که باید می فهمیدم یک مرد خیالی در درون من زندگی می کند که تا آن موقع خبر نداشتم انگار . وقتی تو آمدی و گفتی دوستت دارم. نه. دوستت داشتم از خیلی وقت ها پیش!، آن تندیس بلورین که تویش از آب اشک پر بود، شکست. و دیگر از همان قاف هر قصه ای که می شنیدم می ریخت بیرون. بله جانم بله من مرد خیالی نداشتم اما تو آمدی و گفتی دوستت دارم، نه دوستت داشتم از خیلی وقت ها پیش و همه چیز را ریختی به هم. انگار تو شبیه مرد خیالی ام نبودی...

   + ماط ; ٧:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/٢٠
comment نظرات ()

سه در 107!(نتیجه جور در آمدن تیر و تخته)

سین.  دختر خوش شانسی بوده. چرا که در اوایل جوانی در کنار مردی قرار گرفته که پر از انرژی و شوخ طبعی است. وقتی می گویم اوایل جوانی یعنی اول فراز و نشیب ها، اول رویارویی با روزگار بی احساس، اول چالش ها و انتخاب ها، اول تصمیم گیری های مهم. حالا شاید مجبور نباشد از خیلی از جزر و مد ها بگذرد. شاید اصلاً مسیرش به این جزر و مد ها بر نخورد. و از خیلی هایش هم شاید راحت بگذرد. درست که بخشی از این نتیجه گیری ها بر پایه شایدها استوار است به دلیل نا مطمئن بودن زندگی . اما باز هم معتقدم دخترک خوش اقبالی بوده که با الف هم پیمان شده. الف می تواند خنده های بسیاری روی لبانش بنشاند. می تواند ساده از خیلی مسائل بگذرد. می تواند ساده از زندگی لذت ببرد. و بلند بخندد. البته باید در مورد الف، مثل خیلی از  افراد شوخ طبع و بذله گو مکثی کرد و سه نقطه برای تعریف کاملش جلوی قلبش گذاشت... 

پ ن: این نکته ی غیر قابل اغماض را هم نباید از قلم انداخت که الف هم بسی شانس آورده که هنوز می تواند دلقک بازی هایش را بیش از گذشته حتی!  ادامه دهد! 

   + ماط ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٤/۳/۱٤
comment نظرات ()

سه در 106!(از آدم هایی که مرا یاد خودم می اندازد خوشم نمی آید.)

دست خودم نبود. با دیدن بازدیدکننده های جوان که معلوم نبود دانشجوی کدام خراب شده ای بودند، بغض دوید تا زیر گلویم.چاره ای هم نبود. باید اشک ها، پشت پلک ها، جایی برای پنهان شدن پیدا می کردند. در چهره هایشان دیروزِ خودم را می دیدم. دیروزی که امید به امروز من را به این روزها کشانده بود! . حالم داشت از دیدن این مدل چهره ها به هم می خورد. خوب شد که زود رفتند. 

   + ماط ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/۳/۱۳
comment نظرات ()

سه در 105!

از سرویس که پیاده شدم چشمم به انگشتانم افتاد. انگشت وسطی با بقیه انگشت ها فرق می کرد انگار. بیشتر که توجه کردم دیدم بله فرق کرده. جا خوردم. از دیدن ورم انگشتم جا خورده بودم. می توانستم به حال خودم گریه کنم. اما،عمیق ترین واکنش همان شوک چند دقیقه ای بعد از آن بود. همین. دلم نمی خواست دختر نازک نارنجی باشم پس این را هم در کنار کبودی های روی پاهایم پیش خودم نگه می دارم. 

   + ماط ; ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳٩٤/۳/۱٠
comment نظرات ()

سه در104!(تمامی به نکویی)

آی که این روزهای کشدارِ مجهول  باید تمام شوند زودتر. وگرنه او های عزیزم تمام می شوند زودتر. 

   + ماط ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٤/۳/۸
comment نظرات ()

سه در 103!(من از این شهر نرفته ام)

.ف.  قرار است برود. چند روز پیش که آمده بود برای خداحافظی غافلگیر مان کرد! کار دیگری پیدا کرده در پایتخت. امروز هم شیرینی خداحافظی اش را آورده. بعله دیگر بعضی خداحافظی ها شیرین است!. راستش به حالش کمی غبطه خوردم. چون دوست داشتم از این شهر بروم. یا شاید باید. فرقی نمی کند کجا. فقط بروم. به جایی دورتر از اینجا. سرگشتگی هایم را ببرم به جایی غریب. حتی شده دهکده ای دورافتاده. اما آرام. آرام. آی آرام.

یک ترانه ای توی متنش می گفت" :. من از این شهر میرم".  من این ترانه را فقط به خاطر هیجان این قسمت اش دوست داشتم و بارها و بارها گوش کردم و تکرار می کردم "من از این شهر میرم."

من که هنوز نرفته ام اما. ف. به زودی از این شهر می رود. خدایش به سلامت دارش. 

   + ماط ; ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٢
comment نظرات ()

سه در 102!(هییی!)

من اگر تمام روز را فکر کنم باز هم فایده‌ای ندارد. یک بار می شود خیلی هم خوب می شود فکر بار بعدی نمی شود. هییی! 

   + ماط ; ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٢
comment نظرات ()

سه در 101!

به میم داشتم می گفتم:" ب.  کارهایی که انجام می ده مربوط به رشته ماست در حالی رشته خودش یه چیز دیگه است من باید اینکارا رو انجام می دادم. " میم می گوید :حالا دیگه داری متنفر میشی ازش. "

 میم هنوز نمیداند  این شیوه ی من  برای دور کردن آدم ها از احساسم هست! 

   + ماط ; ٥:٤٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٤/٢/۱٧
comment نظرات ()

سه در 100!(سنگینی اش را روی قلبم احساس می کنم)

بعضی حرفها تبدیل به کلمه نمی شوند.  جایش یک سکوت دنباله دار می نشیند روی سینه ات. هربار هم که سعی می کنی حرفی بزنی یا بنویسی خودش را می کوبد به سینه ات. 

   + ماط ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٤/۱/۳۱
comment نظرات ()

سه در 99!(ادامه پست قبل)

....2. نمی دونم عکس ها براتون باز شده یا نه. بگذریم. واگذارش کردم به پرشین‌بلاگ.! تا همین جاش هم برای قانع شدن خودم پیش رفتم.منطقه ییلاقی قشنگیه با هوای تمیز. دوست داشتم بنویسم که طبیعت تمیزی هم داره که متاسفانه از ما ایرانی ها بعیده جایی بریم و اثری از خودمون به جا نذاریم و خیلی تاسف برانگیزه حتی بالای کوه و لابلای شاخه ی درخت ها پر از پلاستیک باشه. حالا از این قسمت بدش بگذریم و جاده رو بالا تر بریم به روستایی به نام لهه می رسیم که بالاتر از ابرهاست. یعنی خونه ها تو  ابرها ساخته شده و  میتونی روی ابرها قدم برداری! 

3. امیدوارم سال شروع شده برای همه سال پر از خوبی باشه. از برنامه های تلویزیونی نوروز امسال که دیدم و لذت بردم  عیدانه ی عمو پورنگ بوده و در کنارش کلاه قرمزی خوب بوده و یک فیلم سینمایی به نام سربه مهر که هر چند همه شونو نصفه دیدم اما از نظر من قابل امتیاز بودند.

4. نظرات را بسته ام و این ارتباطی به مخاطبین گرامی ندارد.بلکه ذوق و حوصله ی نویسنده کمرنگ شده. همین. اینطوری احساس راحتی بیشتری می کند. 

   + ماط ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳٩٤/۱/۱٩
comment نظرات ()

سه در 99!(پست گران)

1. سلام

2.این پست علی رغم محتوای کمش هزینه ی زیادی برام داشته یک به دلیل صرف وقت زیاد برای اینکه بتونم چند تا عکس توش جا بدم که البته پس از چانه زنی فراواننننن سیستم های رایانه و پرشین بلاگ نهایتا به ثبت دو منظره موفق شدم! و دو برای این موافقت بنده تمامی عکس ها و فیلم هایی رو که در چند ماه اخیر در کارت حافظه ی گوشیم ذخیره کرده بودم از دست دادم.!همه اش رفت به فنا! به همین سادگی!  تصاویر مربوط به طبیعت شیخ موسی از توابع شهرستان بابل هست.